تبليغاتX
ساز
 

«به کجا چنین شتابان»

در هر يك از ميادين اصلي شهر تهران هر صبح و غروب هزاران و شايد ميليونها انسان رفت و آمد دارند و در معناي عام هر كدام در پي كار، هدف  و آرزوي خاصي هستند، شما نيز شايد عضوي از اين جمعيت عظيم باشيد.

   واقعاً سطح و حيطه انتظارات ما از اين همه تلاش و روزمره‌گي صبح، ظهر، شب - صبح، ظهر، شب چيست؟  مي‌خواهيم به كجا برسيم؟ كمال آروزهاي ما چيست وكجاست؟

 خودم به شخصه انتظار زيادي ندارم،  يك زندگي سالم، آبرومند و شاد از شادي ديگران.

-       داشتن يك شغل متناسب با روحيات و توانايي‌،

-       داشتن يك سرپناه بدون دغدغه  با ويژگي معقول نه آنچناني برای همه مردم،  

-       داشتن يك آموزش و پرورش پويا كه در آن از لحظه ورود تا خروج فرزندان و آينده‌سازان اين مملكت،  برنامه‌هاي هدفمند، كارشناسي شده و جذاب وجود داشته باشد. معلمين آن از هر نظر اول تأمين و سپس با انگیزه و الگو باشند، از ادب ،سطح علمي ، تيپ و ظاهر و فن بيان بالايي برخوردار باشند و به ايجاد نگرشهاي جديد بپردازند.

-       داشتن جامعه‌اي كه در آن مردم از احترام به يكديگر لذت ببرند. جامعه‌اي كه در آن مردم راجع هم نظر ندهند و افكارشان را مشغول حسادتهاي بدوي و حذفي نكرده  و به هم خيره نگاه نكنند.

-       داشتن یک ناوگان حمل و نقل عمومی با كلاس، با امكانات و امنيت بالاي روز جهاني اعم از هواپيما، قطار، اتوبوس‌هاي شهري و جاده‌اي و تاكسي كه شهروندان كل ايران از آن با خيال راحت بهره‌مند شوند.

و !     داشتن ...

آيا داشتن اين موارد، يك مدينه فاضله است؟

|+| نوشته شده توسط ایرج در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 
 

تكليف چيست؟

زنده باد این!     مرگ بر اون

زنده باد اون!    مرگ بر این

در تاریخ صد ساله این مملکت این عبارات را زیاد دیده و شنیده اید.

به نظر شما این حرفها کی تمام می شه؟

این اونو نفی می کنه و اون اینو.

این مشت محکم می زنه دهان  اون یاوه گو

اون مشت محکم می زنه دهان این یاوه گو

واقعاْ این حرفها از کجا ریشه می گیرد؟

آیا از سر شکم سیری است یا به خاطر فقر از هر نوعش؟ آیا دولتها جلوتر از مردم حرکت می کنند و مردم مقاومت می کنند؟ یا نه مردم گوی سبقت را از حکومتها ربوده اند؟

 خلاصه آقايان، اوباما، ساركوزي، دالايي‌لاما، جومونگ ، تسو، سونگ‌ينگ و يانگ جو ، حقوق شهروندي ـ امنيت شغلي و اجتماعي ـ آزادي بيان ـ برابري فرصتهاي اجتماعي ـ شفافيت اطلاعات و ... حق است نه لطف.

نظر شما چيه؟

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج در شنبه ششم تیر 1388  |
 

بهار

بهار آمد دریغا گل خزان است

نوای مرغک شادی غمان است

گلان خارند و خاران در رخ گل

نمی دانم چه رازی در نهان است

|+| نوشته شده توسط ایرج در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387  |
 
نباید ماند باید رفت

سفر باید بساط ره مهیا کرد

زجان گرد و غبار تیره تن شست

زپاها بند صد دلبستگی وا کرد

نباید ماند باید رفت

به راهی که سفر در بینهایت هاست

به فردایی که امیدش به دلها مرد

نباید دل به دریا زد

دلی دریا و تن بر ساحل دل داد

نباید ماند باید رفت

 از این غمخانه تاریک و ظلمانی

از این گلخانه متروک و خار اندود

در این مرداب غم آلود تن ای رود

نباید ماند باید رفت

|+| نوشته شده توسط ایرج در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 
خدایا درس عشقم را تو دادی

به دستم باده گیرا تو دادی

به مستی مجاز و بی روانم

مرام مستی بینا تو دادی

خدایا مرگ باشد غفلت از تو

چه ما معلول عشق و علت از تو

به یادت بودن و واصل به معشوق؟

همه از لطف توست وا حیرت از تو

|+| نوشته شده توسط ایرج در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387  |
 
خسته ام ای روح سرگردان من

ماندن و بودن طلب کن دیگر از خود خسته ام

مرگ پایان چه چیز است غافلک؟

من به پیری خواستار یک شروع تازه ام

 

|+| نوشته شده توسط ایرج در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 
بی تو من سفره دل را به چه کس باز کنم؟

از چه این صحبت دل بر خود دل راز کنم؟

یاد تو تار من است و حافظ پندارم

رخصتی ده که دلم کاسه این ساز کنم

|+| نوشته شده توسط ایرج در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 
 
بالا